نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 26, 2008

سرازیری زندگی

دیروز از روزهای خاکستری زندگی بود. میشه گفت اصلا روز خوبی نبود.

محل کار که مثل هر روز بود. فرقی با روزهای دیگه نداشت جز اینکه کارها سنگین تر شده بود. دیروز مجبور بودم آماری رو تهیه کنم که نیاز به چشم دوختن به مانیتور داشت به طوری که وقتی امار تهیه شد از شدت چشم درد کامپیوترم رو خاموش کردم و دیگه کلا کارم رو تعطیل کردم اخه واقعا نمیتونستم به صفحه مانیتورم نگاه کنم. به هر حال ساعت 1 راهی سالن ورزش شدم. و به قدری اونجا تخلیه انرژی شدم که تقریبا به صورت جنازه به خونه رسیدم. طوری که نای حرکت کردن رو نداشتم. به هر حال بعد از دوش گرفتن و خوردن نهار به محض اینکه قصد استراحت کردن داشتم خانم همسر سر رسید و کلید کرد که حتما باید یه سر بریم بیرون تا روحیه اش عوض بشه.

به هر حال بیرون زدن از خونه همانا و چیزی نزدیک به 100 کیلومتر راه طی کردن همان. یه مسیر کوهستانی رو رفتیم و رفتیم و رفتیم تا به یه روستای خوش آب و هوا رسیدیم.  جایی که از طرف یونسکو به عنوان پایگاه گردشگری در منطقه خاورمیانه انتخاب شده. به هر حال از آب و هوای مطبوع بسی استفاده کردیم

ولی توی این اب و هوا خانم همسر سر حال نبود اصلا سر حال نبود به هر حال رسیدیم خونه شروع کرد گریه کردن. همش ناراحتی و اعصاب خردی. میگفت ناراحتم نمیدونم از چی میگفت خیلی پرخاش گرم خیلی روحیه ام داغونه ….

به هر حال تا اخر شب یا اظهار ناراحتی کرد یا گریه کرد یا به نوعی با اعصاب مثل شیشه من بازی کرد. من که همکار وراجم حسابی تو اداره مخم رو شستشو میده حالا خونه هم شده بود قوز بالا قوز .ولی با این اوصاف میتونم بگم که زندگی دیروز عشقولانه توام با ناراحتی بود .


پاسخ‌ها

  1. آخي……….
    دلم سوخت واسه خانومي ….
    چرا اينجوري شده؟
    ديروزت خيلي روز پركاري بوده واست نه؟
    اميدوارم امروزت بهتر باشه

  2. هميشه كه روزها سفيد نميشن بعضي وقتا خاكستري هم داره

  3. سلام داداشي
    خوبي؟
    صبحت بخير باشه
    چه خبرا؟
    آپ نميكني؟


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها