این چند روزی که شاید محضر شما عزیزان نبودم دلیلی نداشته به جز جابجایی ها که بالطبع نتیجه آمدن جناب مدیر جدیدالورود بوده. به هر حال جناب مدیر قبلی ترجیح دادن در همین قسمت به عنوان یکی از مدیران اجرایی انجام وظیفه کنند تا به عنوان یک مدیر به مجموعه دیگر منتقل بشوند.
این امر منتهی به این موضوع گردید که جناب مدیر قبلی اتاق ریاست خودشون رو از دست بدند و از اتاق جناب معاون به عنوان اتاق خودش استفاده کند و جناب معاون به اتاق دیگر نقل مکان کنند که این جابجایی ها باعث این شد که یک همکار جدید به علت کمبود جا به اتاق ما اضافه بشه که از فرط وراجی ها او هرچه بگوئیم کم گفته ایم. و همین حالا که مشغول نوشتن این سطور هستم مشغول رژه رفتن بر روی اعصاب و مخ من و همکارم قدیمی من است. تنها نکته ای که شاید جای امیدواری است و باعث تحمل کردن این موجود وراج میشه اینه که روز چهارشنبه قرارداد همکاری این آقا با این مجموعه به اتمام میرسه و باید غزل خداحافظی رو سر بده البته بگم که چون کار بهتری دست و پا کرده خودش داره ثانیه شماری میکنه که زودتر 4شنبه سر برسه و از این قفس ازاد بشه و البته چون نیاز به تمدید قرارداد نداره خودش رو زده به سرخوشی و صبح ها دیر سر کار حاضر میشه و زود میره ،تاخیر میخوره و … به هر حال اگه من تا 4شنبه دیوونه نشم خیلی خیلی شانس اوردم واسم دعا کنید.
.
دیروز که جمعه بود رو تصمیم داشتم درخونه و در کنار خانم همسر بگذرونم . این تصمیم رو از اواسط هفته پیش گرفته بودم و برای سوپرایز کردن خانم همسر چیزی به اون نگفته بودم. وقتی صبح از خواب بیدار شدم با اولین سوالی که روبرو شدم این بود که کی قراره بری باغ؟ منم با حالتی عشقولانه گفتم که امروز میخوام کنار همسر خوبم باشم. که یییییهو دیدم حالت صورتش عوض شد و گفت نمیشد اینو زودتر بگی حالا من دوستام رو دعوت کردم ناهار بیان اینجا رو چی کار کنم. هیچی پس زنگ میزنم میگم نیان که حس فداکاریم گل کرد و گفتم نه .به هر حال منم برای اینکه این بزم دوستانه و زنانه به هم نخوره تغییر رای دادم و گفتم میرم و راستش چون امادگی روحی وذهنی نداشتم تا ساعت 1 هی این پا و اون پا کردم البته دوستای خانم همسر با من مشکل خاصی ندارن و اگه میموندم هم مسئله خاصی نبود ولی به هر حال شاید اون بزمی که مد نظرشون بود رو نمیتونستن تشکیل بدن. به هر حال ساعت 1 راهی خونه بابا شدم که نهار رو کنار اونا سر کنم.
وقتی رسیدم دیدم که بابا و مامان رفتن باغ ، خواهرم به همراه خانواده دائی ومادربزرگ و پدر بزرگ رفتن بیرون واسه نهار و داداشم تنها بود و داشت فیلم تماشا میکرد. بعد از نهار داداشم هم زد بیرون و من موندم و تنهایی. بهترین کار ممکنه که به ذهنم رسید دیدن فیلم 13 یار اوشن بود که اون رو هم نصفه کاره دیدم و خودم رو به دست خواب سپردم. بعد از بیدار شدن از خواب کم کم همه توی خونه جمع شدن از تنهایی بیرون اومدم. بابا و مامان همراه خودشون جگر گوسفند اورده بودن که از خجالت اون جگر دراومدم و به خانه رجعت کردم تا باقی روز رو در کنار خانواده باشم. وقتی رسیدم همونطوری که حدس میزدم دوستای خانم همسر برای اینکه راحت باشند مجبور شدن همگی داخل یک اتاق بشن و اونجا خوش بگذرونند که این بیشتر باعث ناراحتی من شد. چون این احساس رو داشتم که شاید بزم دوستانه اونا رو به هم زدم به هر حال بعد از گذشت حدود نیم ساعت این محفل دوستانه به اتمام رسید و همشون رو به خونه هاشون رسوندم.
ساعت نزدیک 10 که بود یه سری به پدر زن خودم زدم که تازه از اردو برگشته بود. اره اردو درست شنیدید. بر حسب کاری که داره یه عده ای رو هم واسه بازدید و هم واسه اموزش در حین بازدید به همدان و کرمانشاه برده بود اونم به مدت 4 روز. و حالا برگشته بود و اگه سری بهش نمیزدم شاید خیلی ضایع میشد.
در حین عزیمت به خونه پدر زن که بودیم خانم همسر از من یه خواهشی کرد که نتونستم نه بگم. با جواب مثبت من قرار بر این شد که من و خواهر و برادرم و خانم همسر و خواهراش بریم یه سفره خونه سنتی برای صرف چای و قلیون. که البته از این جمع من و خواهرم و یکی از خواهر زنهام اهل دود و دم نیستیم ولی برادرم و خانم همسر و خواهر زنم اهل دود و دم. البته خانم همسر کمتر. به هر حال ساعت 12.15 رسیدیم خونه با خستگی فراون به خوابی ناز فرو رفتیم تا صبح که با تاخیری 15 دقیقه ای از خواب ناز بیدار شدیم و با عجله خودمون رو به قافله کارهای روزمره رسوندیم