نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 24, 2008

همکار جدید

این چند روزی که شاید محضر شما عزیزان نبودم دلیلی نداشته به جز جابجایی ها که بالطبع نتیجه آمدن جناب مدیر جدیدالورود بوده. به هر حال جناب مدیر قبلی ترجیح دادن در همین قسمت به عنوان یکی از مدیران اجرایی انجام وظیفه کنند تا به عنوان یک مدیر به مجموعه دیگر منتقل بشوند.

این امر منتهی به این موضوع گردید که جناب مدیر قبلی اتاق ریاست خودشون رو از دست بدند و از اتاق جناب معاون به عنوان اتاق خودش استفاده کند و جناب معاون به اتاق دیگر نقل مکان کنند که این جابجایی ها باعث این شد که یک همکار جدید به علت کمبود جا به اتاق ما اضافه بشه که از فرط وراجی ها او هرچه بگوئیم کم گفته ایم. و همین حالا که مشغول نوشتن این سطور هستم مشغول رژه رفتن بر روی اعصاب و مخ من و همکارم قدیمی من است. تنها نکته ای که شاید جای امیدواری است و باعث تحمل کردن این موجود وراج میشه اینه که روز چهارشنبه قرارداد همکاری این آقا با این مجموعه به اتمام میرسه و باید غزل خداحافظی رو سر بده البته بگم که چون کار بهتری دست و پا کرده خودش داره ثانیه شماری میکنه که زودتر 4شنبه سر برسه و از این قفس ازاد بشه و البته چون نیاز به تمدید قرارداد نداره خودش رو زده به سرخوشی و صبح ها دیر سر کار حاضر میشه و زود میره ،تاخیر میخوره و … به هر حال اگه من تا 4شنبه دیوونه نشم خیلی خیلی شانس اوردم واسم دعا کنید.

.

دیروز که جمعه بود رو تصمیم داشتم درخونه و در کنار خانم همسر بگذرونم . این تصمیم رو از اواسط هفته پیش گرفته بودم و برای سوپرایز کردن خانم همسر چیزی به اون نگفته بودم. وقتی صبح از خواب بیدار شدم با اولین سوالی که روبرو شدم این بود که کی قراره بری باغ؟ منم با حالتی عشقولانه گفتم که امروز میخوام کنار همسر خوبم باشم. که یییییهو دیدم حالت صورتش عوض شد و گفت نمیشد اینو زودتر بگی حالا من دوستام رو دعوت کردم ناهار بیان اینجا رو چی کار کنم. هیچی پس زنگ میزنم میگم نیان که حس فداکاریم گل کرد و گفتم نه .به هر حال منم برای اینکه این بزم دوستانه و زنانه به هم نخوره تغییر رای دادم و گفتم میرم و راستش چون امادگی روحی وذهنی نداشتم تا ساعت 1 هی این پا و اون پا کردم البته دوستای خانم همسر با من مشکل خاصی ندارن و اگه میموندم هم مسئله خاصی نبود ولی به هر حال شاید اون بزمی که مد نظرشون بود رو نمیتونستن تشکیل بدن. به هر حال ساعت 1 راهی خونه بابا شدم که نهار رو کنار اونا سر کنم.

وقتی رسیدم دیدم که بابا و مامان رفتن باغ ، خواهرم به همراه خانواده دائی ومادربزرگ و پدر بزرگ رفتن بیرون واسه نهار و داداشم تنها بود و داشت فیلم تماشا میکرد. بعد از نهار داداشم هم زد بیرون و من موندم و تنهایی. بهترین کار ممکنه که به ذهنم رسید دیدن فیلم 13 یار اوشن بود که اون رو هم نصفه کاره دیدم و خودم رو به دست خواب سپردم. بعد از بیدار شدن از خواب کم کم همه توی خونه جمع شدن از تنهایی بیرون اومدم. بابا و مامان همراه خودشون جگر گوسفند اورده بودن که از خجالت اون جگر دراومدم و به خانه رجعت کردم تا باقی روز رو در کنار خانواده باشم. وقتی رسیدم همونطوری که حدس میزدم دوستای خانم همسر برای اینکه راحت باشند مجبور شدن همگی داخل یک اتاق بشن و اونجا خوش بگذرونند که این بیشتر باعث ناراحتی من شد. چون این احساس رو داشتم که شاید بزم دوستانه اونا رو به هم زدم به هر حال بعد از گذشت حدود نیم ساعت این محفل دوستانه به اتمام رسید و همشون رو به خونه هاشون رسوندم.

ساعت نزدیک 10 که بود یه سری به پدر زن خودم زدم که تازه از اردو برگشته بود. اره اردو درست شنیدید. بر حسب کاری که داره یه عده ای رو هم واسه بازدید و هم واسه اموزش در حین بازدید به همدان و کرمانشاه برده بود اونم به مدت 4 روز. و حالا برگشته بود و اگه سری بهش نمیزدم شاید خیلی ضایع میشد.

در حین عزیمت به خونه پدر زن که بودیم خانم همسر از من یه خواهشی کرد که نتونستم نه بگم. با جواب مثبت من قرار بر این شد که من و خواهر و برادرم و خانم همسر و خواهراش بریم یه سفره خونه سنتی برای صرف چای و قلیون. که البته از این جمع من و خواهرم و یکی از خواهر زنهام اهل دود و دم نیستیم ولی برادرم و خانم همسر و خواهر زنم اهل دود و دم. البته خانم همسر کمتر. به هر حال ساعت 12.15 رسیدیم خونه با خستگی فراون به خوابی ناز فرو رفتیم تا صبح که با تاخیری 15 دقیقه ای از خواب ناز بیدار شدیم و با عجله خودمون رو به قافله کارهای روزمره رسوندیم

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 20, 2008

جناب مدیر

دو روز گذشته اتفاق چندان خاصی توی زندگیم نیفتاده بود.

تا دیروز :

همکارام نیومد بدون اطلاع هم نیومد. از اون روزهایی بود که ارباب رجوع به طور وفور توی اتاق من پرسه میزد و تو نوبت بودن تا کارشون انجام بشه. یکی دو تا هم ارباب رجوع خیلی شاخ داشتم. که نامه ای مربوط به سال 85 رو میخواستند تا از سیستم واسشون دربیارم. به هر حال توی اوج شلوغی یه خبری رسید که میشه گفت کل اداره خصوصا قسمت ما به حالت انفجار دراومد.

نمیدونم میتونید حدس بزنید یا نه.

بله اون خبری نبود به جز برکناری جناب مدیر. چیزی که شاید هیچ کسی نمیتونست پیش بینی کنه حتی خودش. ولی یه نکته ای که شاید چند روزی بود به چشم میخورد این بود که جناب مدیر پشت میزش نمی نشست میرفت روی صندلی ارباب رجوع ها می نشست و روی میز جلسات کارهاش و رو انجام میداد.  چند روزی بود که صورتش رو اصلاح نکرده بود موهاش پریشون بود خیلی مظلوم و ساکت شده بود با کسی کار نداشت. کار همه رو انجام میداد در صورتی که قبلا واسه هر کاری که انجام میداد یه جورایی باج اداری میگرفت.

به هر حال با تمام کلاس و شخصیتی که واسه خودش قائل بود از پستش کنار رفت تا منتظر پست جدیدش باشه. من حدس میزنم پستی خوبی بهش بدن  چون مدیر لایقیه ولی توی یه شهرستانی که ممکنه با اینجا 40 کیلومتر فاصله داشته باشه.به هر حال هم من و هم کلیه همکاران و هم خانم همسر خیلی ناراحت شدیم از بابت این تغییر مدیر. و یاد این جمله افتادم که : میز واسه ادمی موندنی نیست اگه بود به تو نمیرسید. امیدوارم هر جا که هست موفق و موید باشه.

.

روز گذشته یه یک مقاله پیرامون زندگی بهتر پیدا کردم که مطالب جالبی نوشته بود. روشهای زندگی بهتر روشهای برخورد با همسر و … وقتی رفتم خونه طبق اصولی که اون کتاب معرفی کرده شروع کردم به برخورد با همسرم.

میدونید واکنش همسرم چی بود؟ گفت امروز یه جوری هستی . چی شده. چرا اینقدر تغییر کردی . چرا اینقدر مصنوعی و بی احساسی. واسش توضیح دادم که قضیه چیه و سعی کردم طبق توصیه روانشناسان برخورد کنم که اونم گفت بهتره به جای اینکه مقاله بخونی و بخوای اینجوری رفتار کنی بهتره تو اداره به کار خلق اله برسی بعد بیا خونه با هم صحبت میکنیم یه راهی واسه بهتر شدن زندگی پیدا میکنیم. اینطوری بود که ما دست از خوندن مقاله های اینچنینی کشیدیم.

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 18, 2008

آلبالو پلو و لازانیا خوردن

دیروز از روزهای خوب زندگی بود. صبح ساعت 6.55 رسیدم به محل کار. شروع کردم به گشت و گذار تو دنیای مجازی. سرعت در حد نور. خدائیش خیلی لذت بردم از اینترنت پرسرعت. ولی خب هرچقدر که زمان میگذشت این سرعت کمتر میشد. خب به هر حال هر کدوم از همکارا که میان دوست دارن اول یه سری به اینترنت و سایتها بزنند بعد کارشون رو شروع کنند. به هر حال وقتی این سرعت بالا رو دیدم خیلی تاسف خوردم که چرا ما باید از اینترنت Dial Up و ADSL کم سرعت که ادم رو پیر میکنه استفاده کنیم. اصلا چرا باید مخابرات با استفاده از قدرت و ابزاری که در دست داره اجازه دسترسی به اینترنت پرسرعت رو فیلتر کنه؟
.
اینه میگم دیروز از رودزهای خوب بود یه دلیلش اینه که به خاطر موقعیت شغلی ای که دارم تونستم یه کار مفید برای باباجان محترم انجام بدم. به هر حال به یک اداره دولتی واسه انجام کاری رفتیم که به واسطه موقعیت شغلی که دارم خیلی به موقع و با روی باز کارکنان اونجا کارمون انجام شد و خبر خوشی رو که دوست داشتیم بشنویم شنیدیم.
.
راستش دیروز در خلال کارهای اداری یه فرصتی دست داد تا با یکی از دوستان خوب چت کنم و کمی در مورد مسائل زندگی تبادل نظر کنیم. قطعا ما خیلی از مسائل زندگی رو لمس کردیم و فرصت فکر کردن در مورد اون موضوع رو به خودمون ندادیم. شاید تو زندگی خودمون دعوا زیاد کرده باشیم با مادر با خواهر با همسر ولی هیچ وقت دنبال علل نبودیم. هیچ وقت دنبال راهکار مناسب نبودیم همیشه همه چیز رو به گذر زمان سپردیم. ولی وقتی با کسی صحبت میکنی وقتی داخل یه بحث قرار میگیری نیاز به یک Feedback داری تا بتونی از تجربیات خودت هم استفاده کنی و با تکیه بر اون تجربیات توی بحث مشارکت فعال داشته باشی. به هر حال توی این بحثی که با این دوست خوب داشتم خیلی از نکاتی که شاید میدونستم و به اونها فکر نکرده بودم رو مرور کردیم و یکسری از مسائلی رو که من به اونها مبتلا شده بودم و جز تجربیات زندگی محسوب میشه رو با این دوست خوب Share کردم. به هر حال از این چت کردن استفاده مفید و بهره کافی بردم.
.
بعد از اتمام کار وقتی به خونه رسیدم طبق دستوری که از قبل داده بودم (البته دستور با لحن خواهش) دیدم که خانم همسر غذای مورد نظر بنده رو که آلبالو پلو بود رو پخته بود و منتظر من بود. البته این نکته رو هم باید بگم که خانم همسر شاغل هستند و برای اینکه بتونه غذا رو خیلی زود اماده کنه صبح از ساعت6 تا ساعت 7.15 مشغول آشپزی شده بود تا بتونه نهار رو ساعت 2.30 سرو کنه. به هر حال برای اولین بار غذای خوشمزه ای بود. که ما با به به و چه چه تمام خوردیم. بعد از خوردن نهار و اندکی استراحت ، نوبت به بازی حساس پرسپولیس و سپاهان رسید خیلی دوست داشتم ببینم.
به هر حال اون چیزی که واسه من خیلی هیجان اور بود پر شدن استادیوم ازادی از یک رنگ و طرفداران یک تیم بود. به خاطر همین موضوع دوست داشتم پرسپولیس برنده بشه. یه دلیل دیگه هم باعث شده بود طرفدار پرسپولیس بشم حضور افشین خان قطبی به عنوان سرمربی قرمزهای پایتخت بود که این علاقه به برد رو صد برابر کرده بود. به هر حال با یه بازی دراماتیک و احساسی با یاد آوری قهرمانی به یاد ماندنی منچستریونایتد توی اون فینال بیاد ماندنی پرسپولیس قهرمان لیگ برتر ایران شد. تبریک به افشین قطبی و کاشانی و مهندس بیادی که از عوامل موفقیت پرسپولیس توی این فصل بودند.
.
بعد از اتمام بازی و فروکش کردن هیجانات بعد از بازی مشغول تهیه مقاله ای مهم برای جناب مدیر شدم. چندی پیش در حین گشت و گذار و وب گردی به مقاله ای برخوردم که راهکارهایی برای مقابله با بحران به مدیران اجرایی پیشنهاد میکرد. اون مقاله رو واسه جناب مدیر بردم و خیلی مورد پسند قرار گرفت. تصمیم گرفتم مجموعه مقالات مدیریتی رو به عنوان کار شاخص تهیه کنم و به صورت کتابچه تحویل جناب مدیر بدم. وقتی کار روی مقاله رو شروع کردم. خانم همسر هم مشغول پزیدن لازانیا شد. لازانیا از اون غذاهایی که شاید 5 بار هم نخورده باشم. ولی اینار به قدری خوشمزه شده بود که تقریبا نصف این غذای خارجکی رو خوردم و باقیش رو هم برای صبحانه گذاشتم. غذای خوشمزه ای بود جای شما خالی. حال اگه کسی پیشنهاد جدیدی واسه پختن این غذا داره بگه تا ما امتحانش کنیم.
اخر شب هم از خونه زدیم بیرون. خانم همسر پیش دوستان خودش من هم پیش دوستان خودم.با دوستان توی مجلس عزاداری فاطمیه شرکت کردیم. اون چیزی که واسم جالب بود دیگه اسمی از سیاست و رئیس جمهور و … تو این مجلس نبود و هر کس با اعتقادات خاص خودش و گرایشات سیاسی شرکت کرده بود و اون چیزی که باعث شده بود همه اونجا جمع بشند اعتقادات مذهبی بود و این دقیقا چیزی بود که من دنبالش بودم.
به هر حال یک روز خوب و رمانتیک رو گذروندیم به امید روزهای بهتر.
نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 17, 2008

روزنوشتها

روز پنجشنبه روز پرکار اداری بود. خیلی ارباب رجوع داشتم. به طوری که اصلا وقت نشد به تهیه مقاله واسه اداره بپردازم. واسه اون کار شاخص تو هر ماه. اطلاعاتش رو تهیه کردم ولی متاسفانه هنوز وقت نشده به صورت مقاله ای مدون و مرتب ویرایش نهایی رو روش انجام بدم.

راستش روز پنجشنبه نهار مهمون مادرخانومی بودیم. اونم مثل همیشه حسابی منو تحویل گرفته بود و اینقدر غذا خوردم که بعد از غذا نزدیک 3/5 ساعت خوابیدم.

روز جمعه از اون روزایی که ما همیشه توش مشکل داریم. این خانم من روزهای معمولی ساعت 6/45 به زور از خواب بیدار میشه واسه اداره رفتن اما روزهای جمعه که وقت خوابیدنه از ساعت 6 صبح بیداره. یه کم این ور و اون ور میره یه کم نت کار میکنه دیگه از ساعت 7 میاد سراغ من بدبخت.بعد از اینکه خواب شیرین اول صبح جمعه رو به من تلخ کرد شروع میکنه به تمام دوستان و فامیل تک زنگ زدن با این استدلال که :

میدونی Miss Call یعنی چی : Miss دلتنگ شدن و Call یعنی فریاد زدن پس بدون هر وقت MissCall زدم خیلی دلتنگتم که دوست دارم این دلتنگی رو فریاد بزنم.بعد که همه رو بیدار میکنه و به نوعی خواب شیرین اول صبح جمعه بهار رو به اونها تلخ میکنه میاد سراغ من که زودباش بیا صبحانه بخوریم. خلاصه به هر کلکی که ممکنه منو از رختخواب جدا میکنه میریم واسه صبحانه خوردن. معمولا بعد از صبحانه خوردن من به همراه پدر و مادرم راهی باغ تازه تاسیس خودمون میشیم و خانم همسر هم چرتی میزنه. بعد راهی خونه پدری من میشه تا نهار رو کنار خواهر و برادر من باشه.

دیروز وقتی که رفته خونه پدری من به پیشنهاد خواهر و برادرم ، خواهرهای خودش رو هم واسه نهار اورده بود اونجا. بعد از نهار هم به دور از چشم پدر و مادرها قلیونی چاق کرده بودند و حسابی دود و دم راه انداخته بودند. که در این راه خانم همسر حسابی زیاده روی کرده بود. حالا شما حساب کنید من بعد یه روز گرم و پرکار در بیابون با خستگی زیاد اومدم خونه و دیدم که

خانم کمی دچار سردرد شده. به هر حال چون با یکی از دوستان برای کاری یکساعته مجبور بودم که جایی برم خانم رو رسوندم خونه باباش اینا. ساعت 11 بود که کارم تموم شد وقتی خواستم برم دنبالش قبل از من زنگ زد که ما داریم میریم درمانگاه تو هم بیا اونجا. به هر حال رسیدم درمانگاه دیدم به خانم سرم یک کیلویی زدند. از بس قلیون کشیده بوده فشارش میاد پائین و چون سابقه سردرد میگرنی هم داشته دچار سردرد خیلی شدید میشه.

خلاصه تا ساعت 1 شب درگیر درمان خانم بودیم و وقتی رسیدیم خونه ساعت از 1 گذشته بود. وقتی موبایل رو گذاشتم واسه زنگ. دیدم که فقط 4ساعت و 37 دقیقه وقت واسه خوابیدن دارم که واسه خستگی های من خیلی کم بود.

به هر حال صبح شنبه به زور و زحمت و با عنایت به این پست قشنگ کیوان دچار رکودی عجیب توام با خواب الودگی شدم. خدا به خیر بیاره.

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

معرفی وبلاگ

اگه یادتون باشه توی پست قبلی نوشتم که تولد داداشم بود.

دوشب گذشته یعنی توی شام تولدش شام رفتیم بیرون. البته اینبار جوانان. یعنی و من و خواهر و برادرم. و خانم همسر و دوتا خواهرهاش. شب خوبی بود. خیلی خوش گذشت.

راستش دیروز از روزهای پرکار اداری بود. خیلی زیاد مشغول کار کردن بودم که دیدم ساعت شده نزدیک 12. خلاصه تا به کارهای ارباب رجوعها رسیدگی کنم تمام انرژی من گرفته شد. راستش با توجه به اینکه امسال قراره هر کسی تو هر پستی که هست به نوعی از نواوری و شکوفایی تو جمله هاش استفاده کنه. این رئیس ما هم از همه خواسته امسال نواوری داشته باشیم و هر ماه یک کار شاخص ارائه بدیم تا بتونیم بیشترین امکانات موجود رو مال خودمون کنیم. امکاناتی مثل اضافه کاری و مرخصی و …

من هم پیرو این صحبتها دارم یه مقاله تهیه میکنم که احتمالا اسمش رو میذارم راهکارهای موفقیت در محیطهای اداری. که به عنوان کار شاخص خودم در 2 ماه اول سال ارائه بدم. عمده مقالاتش رو از سایت مردمان به دست اوردم.

امروز یکی از دوستان خوب وبلاگی من توی وردپرس وبلاگ جدید ساخته که امیدوارم بسیار بسیار در کارش موفق باشه و توصیه میکنم حتما به این ادرس سر بزنید. وبلاگ قشنگ توکه نیستی ببینی

به هر حال این چند روزه کمی سرم شلوغه. ولی حتما اینجا میام و نوشتن رو ادامه میدم. با اینکه هیچ خواننده ای ندارم ولی برای دل خودم خواهم نوشت.

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

جشن تولد برادر

دیروز از روزهای شلوغ و پرکار اداری بود. هم ارباب رجوع زیادی داشتم و هم کارهایی که باید در حیطه وظایف اداری انجام بدم. ولی با تمام این اوصاف وقتی از انجام کارهای محوله فارغ شدم دیدم که ساعت 12.30 شده. راستش اینجوری وقت گذشتن توی اداره که صرف کارهای اداری میشه بسیار خوشاینده.
.
دیشب جشن تولد برادرم بود. با اینکه جیبم خالی بود ولی میدونستم چی میخواد. مدتها بود دنبال ریش تراش 6 تیغ میگشت. با اینکه قیمت چندانی نداره ولی نمیدونم چرا نمیخرید. منم بهترین کار رو این دیدم که با خریدن ریش تراش واسش هم اون به خواستش میرسه هم شرایط نامساعد اقتصادی من به هم نمیخوره. خلاصه کنم جشن تولدش با خوردن پیتزای خونگی شروع شد که خیلی خیلی خوشمزه بود. بعد نوبت به هدایا رسید که من ریش تراش خریده بودم و خواهرم فلش دو گیگ. باقی هم اصلا خبری از این قضیه نداشتند که بخوان کادو بگیرن.
به هر حال روز خوبی بود.

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

Nokia 5310

دیروز اداره مثل همه روزها بود. روزمرگی محض. کارهایی که انجام دادم مثل همیشه بود تغییری در کارهای ایجاد نشده بود. تنها موردی که امسال از ما خواسته شده تغییر و نوآوری در هر ماه برای گرفتن سقف اضافه کار و ماموریت هست. یعنی هرکارمند باید در هر ماه یک کار شاخص و نو ارائه کند تا مستحق دریافت بیشترین اضافه کار را گردد.
همین موضوع باعث شده که من هم به فکر نوآوری در کارهام باشم تا از این روزمرگیهام رها بشم. البته برنامه ریزی کردم برای ایجاد بانک اطلاعاتی در اداره که اگر محقق بشه شاید اولین کسی باشم در کشور در سطح ادارات تابعه وزارتخانه خودمون این کار را انجام میدم. البته در این بین کنتاک و روکم کنی زیادی با مسئول کامپیوتر (مسئول فن آوری اطلاعات اسم پستش هست ولی همون بهتر مسئول کامپیوتر بنامیمش چون بیشتر از ویندوز عوض کردن چیزی بارش نیست. میتونم ثابت کنم) اداره پیدا کردم. چرا که اجازه نصب این بانک اطلاعاتی رو روی سرور اداره نمیداد و منم مجبور شدم با مقام بالا دستیش صحبت کنم که در نهایت حرف من به کرسی نشست به شرطی که رم سرور رو به 3 گیگ افزایش بدند که واسه خرید همین 3 گیگابایت هم کارشکنی های زیادی در حال انجام گرفتن هست. به هر حال برای این نوآوری باید روی خیلی ها رو کم کنم.
.
دیروز ساعت 1 مطابق معمول رفتم سالن واسه ورزش. همون تیم اداره. حالا که هوا گرم شده دیگه کم کم ورزش کردن اونم وسط روز یعنی ساعت 1 تا 3 سخت شده ولی شیرینی ورزش کردن به گرمی هوا میچربه.
تا ساعت 3 سالن بودم وقتی رسیدم خونه به اندازه کسی که سالهاست غذا نخوردند گشنه بودم.
بعد از نهار هم سیر بودم هم خسته. اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. چون با یکی از دوستان قرار داشتم مجبور شدم ساعت 5.15 بیدار بشم. راستش دو تا از تعزیه خونها اومده بودن تو کوچه و شروع کرده بودند به روضه خونی. اونم نه نیم ساعت نه یک ساعت از وقتی بیدار شدم یعنی 5.15 تا 6.40  که رفتم بیرون داشتند میخوندند.
.
راستی دیروز پرسپولیس با برق شیراز بازی داشت.تلویزیون رو که روشن کردم پرسپولیس 1 بر 0 جلو بود ولی هنوز پای تلویزیون ننشسته بودم که بازی یک بر یک شد و سپاهان هم دو بر یک از صبا باطری جلو افتاد.
به هر حال تا اخر بازی دائم در حال رفت و امد به کانال دو و سه بودم واسه چک کردن نتیجه پرسپولیس و برق و سپاهان و صبا باطری. که در نهایت هر دو تا بازی مساوی تموم شد. بخاطر افشین قطبی خیلی دوست دارم پرسپولیس این فصل به مقام قابل توجهی دست پیدا کنه.
این طفلک با اینکه ایرانیه ولی اصالتاً خارجیه چون هیچ کدوم از صحبتهاش و رفتارش شبیه ما نیست. واسش دعا میکنم موفق بشه.
.
دیروز واسه یکی از دوستان که خیلی هم وسواسی هست رفتیم گوشی بخریم. این دوست ما یکی از شرایط گوشی که میخواد بخره اینه که اون گوشی باید حتما تمام مشکی باشه. در ضمن اصلا قدرت تصمیم گیری نداره و وقتی من با اون میرم تقریبا باید تمام تصمیمات رو من بگیرم. به هر حال بعد از 1.30 ساعت گشتن هیچ مدلی رو انتخاب نکرد. نهایتا مجبور شدم خودم دست به کار بشم و تصمیم نهایی رو گرفتم. گوشی رو که انتخاب کردم نوکیا مدل 5310 بود.

به هر حال شب ساعت 10.30 رسیدیم خونه. از اون شبهایی بود که هیچ عشقی تو خونه موج نمیزد. هم من خسته بودم هم همسرم. نهایتا جر و بحثی سر یه موضوع کوچیک کردیم و خوابیدم ولی امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم هیچ اثری از اتفاقات دیشب نبود و دوباره بوی عشق تو خونه پیچیده بود.
نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

یک روز معمولی

دیروز وقتی صبح با عجله خودم رو به سرویس رسوندم و سرویسی در کار نبود مجبور شدم تا تاکسی و خط واحد خودم رو به اداره برسونم.
چون همکارم نبود بنابراین همه کارها به دوش من بود. روز پرکاری بود با کلی ارباب رجوع.
به هر حال هر طوری که بود روز رو به اخر رسوندیم تا تایم اداری تموم شد یا به قول همکارم زنگمون خورد.
به هر مصیبتی بود خودم رو به خونه رسوندم. دیدم که خانم همسر مشغول اشپزیه. بوی خوبی هم توی خونه پیچیده بود. به هر حال بعد از نیم ساعت غذا اماده شد. جای شما خالی کتلت بود.
زیاد خوردنی نبود ولی خب برای روحیه دادن به همسر نیاز بود که با به به و چه چه بخورمش. راستش تعریفی نبود طوری که همسرم اصلا لب نزد ولی به همون دلیلی که گفتم مجبور شدم تا اخر غذا تعریف کنم و بخورم.
بعد به علت کم خوابی و بدخوابی طی چند روز گذشته به خواب عمیقی رفتم. یعنی چیزی حدود 3 ساعت.
ساعت 7.15 که از خواب بیدار شدم 45 دقیقه وقت داشتم تا خودم رو به سالن فوتبال برسونم.
سریع لباس پوشیدم و به همراه خانم همسر حرکت کردیم تا منو برسونه چون ماشین رو لازم داشت.
ورزش همیشه به ادم شادابی میده چون بسیار بسیار فرح بخش هست. به هر حال بعد از اتمام سالن به خونه رسیدم و دوش و کارهای شخصی.
ساعت 11 به دلیلی مجبور شدم به خونه بابام برم تا ماشینش رو بردارم. وقتی رفتیم اونجا مادرم ما رو شیرموز مهمون کرد منم که بسیار تشنه بودم فکر کنم 4لیوانی شیرموز خوردم به طوری که دیگه راه نمی تونستم برم.
به هر حال این بود یک روز معمولی.

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

پنجاه به در

روز پنجشبه ای اتفاقی یه مطلبی در مورد تمیز کردن کیبورد توی وبلاگ اپدیت بلاگ خوندم (اینجا) و قبل از شروع به نوشتنم توی اینجا بود که جو گیر شدم و تمام کلیدهای کیبورد رو واسه تمیز کردن در اوردم و همشون رو توی اب گذاشتم تا تمیز بشن. بعد که تمام دکمه های کیبورد رو توی اب گذاشتم و سرم کمی خلوت شد قصد کردم که اینجا شروع به نوشتن کنم که دیدن ای دل غافل اصلا کیبوردی ندارم که بخوام چیزی تایپ کنم. این بود که از نوشتن اینجا محروم شدم.
.
پنجشنبه بعد از ظهر فیلم 12یار اوشن رو دیدم فیلم جالبی که خیلی دوستش دارم. بعد نزدیک ساعت 7 عصر بود که ماشین رو به خانم همسر دادم و همراه پدر زن محترم برای دیدن یک زمین که فروشی بود راهی بیرون شهر شدیم. هنوز نیم ساعت از رفتن ما نگذشته بود که خانم همسر تماس گرفت گفت ماشین خراب شده.
به هر حال داداشم زودتر از من رسیده بود و ماشین رو به خونه رسونده بود ولی باطری ماشین از دو طرف پاره شده بود هیچ ابی نداشت.حالا حساب کنید ساعت 11 شب جمعه ما در به در دنبال باطری ماشین بودیم که بالاخره پیدا نشد.
صبح جمعه منتظر تماس برادرم بودم که بریم دنبال خرید باطری. که زنگ زد و گفت با بابام میرن خرید میکنن بعد میان که باطری رو نصب کنیم. به هر حال باطری رو گرفتیم و اوردم و نصب کردیم ولی ماشین روشن نشد و 2 ساعتی تلاش کردیم تا نهایتا مشکل رو پیدا کردیم.
دلکوی ماشین خراب شده بود و نهایتا موفق به پیدا کردن مشکل شدیم و ماشین ساعت 11.30 رو به راه شد.
.
به محض رو به راه شدن ماشین راهی باغ شدیم تا کارهای نیمه تمام رو تمام کنیم. دو تا از مهمترین کارهای باقیمانده توی باغ یکی سم پاشی درختها و نهالهایی که دچار افت و کنه و قارچ شدند و یکی هم جوب در اوردن واسه روزی که نوبت ابیاری داریم.
به هر حال راهی باغ شدیم و ساعت 12.30 رسیدیم که دیدیم عموی بیچاره از ساعت 6 صبح مشغول کاره و ما تازه رسیدیم.
تا پدر و عمو مشغول کار شدند منم اتشی فراهم کردم و مقدمات چای هیزمی رو فراهم کردم. اب که جوش اومد چای هیزمی رو دم کردم و شروع به کار شدم تا مادر و زن عمو و خواهر و برادر و خانم همسر برسند تا ناهار بخوریم.
به محض ورود خانم همسر و … چنان باد و بارانی کل منطقه رو گرفت و چنان هوا سرد شد که به محض خوردن ناهار همه بار و بندیل رو جمع کردن و رفتن و باز من و بابا و عمو موندیم و هوای سرد و بارانی و طوفانی.
چاره ای نبود باید میموندیم و کار رو تموم میکردیم.
تا ساعت 7 مشغول بیل زدن و جوب دراوردن بودیم. بعد شروع به کاشتن هندوانه و خیار و لوبیا شدیم. تا امسال از بدون هندوانه و لوبیا نباشیم.
با تاریک شدن هوا ما هم راهی خونه شدیم و با خستگی مفرط پدر و عمو رو رسوندم و رفتم پیش خانم همسر که حال چندان مساعدی نداشت. کمی که صحبت کردیم هر دو از خستگی غش کردیم و صبح با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم تا بعد از صرف صبحانه با نون محلی به سرویس برسم. که متاسفانه راننده سرویس دوست نداشت امروز از خواب بلند بشه و نیومد.
ما هم بدو بدو خودمون رو به اداره رسوندیم تا دیر نشه.
راستش امسال تصمیم گرفتم هر جوری شده از کارهای باغداری چیزی سر در بیارم تا در این زمینه هم تجربه ای داشته باشم. این رو هم خوب میدونم که حضور من واسه بابا روحیه بخش به خاطر همین سعی میکنم هر هفته کنارش باشم. نمیدونم چقدر یاد بگیرم ولی کار جالبیه. باورش سخته وقتی یه چیزی توی خاک میکاری و هفته بعد میای میبینی که سبز شده یا جوانه زده به هر حال دارم از کشاورزی و باغداری راه و رسم زندگی رو یاد میگرم.
باید ببینیم تا اخر تابستان چقدر کار یاد میگرم

نگاشته شده توسط: shiveedpolo | می 15, 2008

روزمرگی

شنیدید میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. دقیقا شرح حال امروز منه.
امروز صبح به جای اینکه 6 صبح از خواب بلند بشم ساعت 7.15 بیدار شدم. البته تقصیر من نبود. زودتر از همیشه خوابیدم ولی صبح موبایلم قبل از اینکه وقت زنگ زدنش برسه خاموش شده بود. به هر حال به جای اینکه ساعت 7 برسم اداره ساعت 8 رسیدم.
.
دیروز ساعت 1 ظهر واسه تمرین والیبال تیم اداره زودی جیم زدم رفتن سالن. یه کار شاخ بود که تا ساعت 1 با همکارم تمومش کردم ولی تحویل نداده رفتم. به همکارم گفتم تحویل بده و من زود جیم شدم. نگو این کار شاخ تائید نشده بود و خود آقای مدیر شخصا توی اداره مونده پیش همکارم تا اون رو انجام بدن. بنده خدا همکارم که تا ساعت 4 مونده اداره و تا اخر شب اعصابش داغون و ضعیف …
.
دیروز یه اتفاق ناخوشایند هم توی اداره واسم افتاد که شاید واسه خانمها قابل فهم نباشه ولی برای آقایون خصوصا اونایی که مبتلا شدن خیلی قابل فهمه.
اقا ما دیروز رفتیم این بایگانی اداره یه نامه ای رو در بیاریم. نامه ها هنوز تفکیک نشده بود که بره توی زونکن مخصوص خودش همه روی میز بود. میزش خیلی کوچیک بود و نزدیک به زمین. به همین خاطر مجبور شدم بشینم تا بتونم نامه ای که میخوام رو پیدا کنم. نشستن همانا و شنیدن صدایی مهیب همان.
به محض نشستن شلوارم از سر درز به طول نیم متر پاره شد. حالا خودتون حساب کنید بایگانی اداره زیرزمین و اتاق من طبقه دوم و فاصله این دو تا اتاق چیزی حدود 30 تا پله. از هر پله ای که بالا میرفتم حسابی شرمنده میشدم چون احساس میکردم که تمام اندامهای پوشیده شده توسط شلوار در حال نمایش به غیر هستند. و از شانس بد من دیروز تمامی ارباب رجوع هایی که توی سالن نشسته بودن از جنس اناث بودن(:D) به هر حال کلی خجالت کشیدم. اصلا یکی از دلایل جیم زدنم ساعت 1 همین بود.
.
دیشب مهیمان برنامه صدای امریکا دکتر مهدی فخار زاده بود که عضو ارشد بیمه Metlife امریکا بود. این اقا که 87 سال سن داشت طوری شاد و سرزنده بود و به قدری شیوا صحبت میکرد که همه اعضای خونه جذب صبحتهاش شده بودیم. جالب اینجاست که میگفت وقتی وارد این کار شدم هیچ چی از بیمه نمی دونستم. بعد از 2 سال هم از شدت بی علاقگی میخواستم از این شرکت دربیام. ولی با خودم عهد کردم که فرد موفقی در همین زمینه بشم و تلاشم رو مضاعف کردم.
میگفت طوری به کارم علاقمندم که گاهی اوقات منشی هام از من واسه ناهار رفتن اجازه میگیرند و من میگم از کی تا حالا ساعت 10 میرن ناهار. بعد معلوم میشه که ساعت 1 شده و من متوجه گذشت زمان نشدم.
اقا پدربزرگ ما حدود 10 سال از این اقا کوچکتره ولی چنان پیر و فرتوت و از کار افتاده شده که خودش میترسه از خونه بزنه بیرون.
حالا نمیدونم تاثیر زندگی در امریکا بوده تاثیر فعالیت و عشق و علاقه بوده . نمیدونم تاثیر چی بوده که این ایرانی موفق حالا که 87 سال سن داشت همچنان با عشق به کارش ادامه میداد و میگفت نمیتونم کارم رو ترک کنم
.
خدا رو شکر میکنم با شروع بهار و شروع اردیبهشت زندگی ما افتاده روی مد عشقولانه. خدا رو شکر میکنم دیگه از جنگ و بحث و دعوا خبری نیست. چقدر زندگی توی این مد زیباست. یعنی بعد از گذشت یکسال تازه داریم به ساحل ارامش میرسیم و شناخت کاملی از همدیگه واسه یک زندگی عشقولانه وایده ال پیدا میکنیم.
شما هم دعا کنید این زندگی دوام خودش رو داشته باشه و عشقولانه هم ادامه پیدا کنه البته میدونم اگه همیشه اینجوری باشه زندگی یکنواختی خواهیم داشت ولی شما دعا کنید اینجوری بمونه خودم گاهی اوقات بالا و پائینش میکنم اونو شما نگران نباشید.

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها